آوا آوا ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

آوای خوش زندگی ما

بدون عنوان

عکسهای آتلیه آوا خانوم که یه روز سرد زمستون با عمه و بابایی رفتیم آتلیه،بماند که چقدر پشت دوربین ادا وشکلک از خودمون در اوردیم که آوا خانوم به دوربین نگاه کنه و بخنده                                                                                                  ...
9 مرداد 1393

آغاز شش ماهگی آوا

آوای ناز مامان وارد شش ماهگی شده و هر روز که میگذره شیرین تر میشه و لذت مادر شدن منم بیشتر.این روزا از دیدن کارها و خنده های از ته دلت خستگی از تنم بیرون میره و بیشتر به خاطر مادر شدن خدارو شکر میکنم.از اتفاق مهم این ماه اینه که دختر گل مامان باید غذای کمکی بخوره اولین غذایی که شروع کردیم فرنی بود که خیلی هم دوست داشتی خدارو شکر خیلی خوب به غذا خوردن علاقه نشون دادی و از این بابت باعث خوشحالی ما شدی.آوا کوچولوی مامان دیگه خیلی خوب غلت میزنه و چند روز بعد از شش ماهگی هم سینه خیز رفت.هر چند مامان واسه سینه خیز رفتن شما خیلی عجله داشت و کمی هم نگران بود ولی بهم ثابت شد که نباید تو این چیزا عجله کرد و بچه به وقت خودش مراحل حرکتیش رو پشت سر میذار...
6 مرداد 1393

اولین فصل پاییز آوا

آ وای عزیزم فصل پاییز با اون رنگهای قشنگ نارنجی و زرد و قرمز شروع شده.پاییز همیشه حس خاصی به من میده(بابا محمد دلیل این حس رو خوب میدونه) گل من ,این روزها شاهد تغییرات روز به روز تو هستیم بزرگتر شدی و هوشیارتر دیگه معنای بازی رو بهتر میفهمی وقتی واست جغجغه تکون میدیم سعی میکنی که بگیریش میتونی اجسام سبک رو تو دستت بگیری.یه عروسک خرسی بزرگ داری که خیلی دوسش داری و با زبون خودت باهاش حرف میزنی و بهش میگی هو.من و بابا عاشق این هو گفتناتیم آخه خیلی به موقع ازش استفاده میکنی.وقتی میبریمت بیرون با دقت به همه چیز نگاه میکنی.بابا این روزها وقتی از سر کار میاد ساعتها تو رو بغل میکنه و راه میبره بیچاره بابایی کلی هم خسته میشه ولی انقدر آوا گلی رو دوست...
28 تير 1393

بدون عنوان

آوای عزیزم این بار میخوام از یه خاطره بد واست بگم,خاطره ای که هنوز هم یاد آوریش حال منو بد میکنه.اون خاطره بد از اینجا شروع شد که روز دوم به دنیا اومدنت تو بیمارستان وقتی پزشک اطفال نی نی ناز من رو معاینه کرد گفت که حرکات لگنت محدوده و باید سونوگرافی از لگن انجام بشه .ما اون روز تو بیمارستان نتونستیم سونوگرافی رو انجام بدیم.بعد از یه مدت کوتاهی یه روز من و تو بابایی رفتیم پیش یه دکتر ارتوپد مخصوص کودکان که بابا آدرسش رو توی نت پیدا کرده بود.وقتی که رفتیم مطب و این آقای به اصطلاح دکتر پاهات رو معاینه کرد گفت که احتمالا لگن در رفتگی داره و باید سونوگرافی انجام بشه.اون لحظه بدترین لحظه زندگی من بود انگار که یه پارچ آب یخ روی سرم خالی کردند.وق...
28 تير 1393

تولد چهل روزگی آوا

آوای عزیزم بالاخره امروز چهل روز از تولدت گذشت و ما باید سنت دیرینه حمام چهل رفتن رو اجرا میکردیم.خودمون هم دقیقا نمیدونستیم ریشه این چله که میگن چیه ولی تصمیم گرفتیم به توصیه بقیه که میگفتند بچه بعد از چهل روز خوابش بهتر میشه و در روز چهلم باید به حمام بره و آب چله روی سرش بریزه این سنت رو اجرا کنیم نکته جالبش این بود که من وبابایی کنجکاو بودیم که شب بشه ببینیم چه اتفاقی میفته شب شد ولی اون شب هم فرقی با شبهای قبل نداشت.ما کلی نا امید شدیم و فکر کردیم که به گفته دکتر تا چهار ماه اون دل دردای آزار دهنده نمیذاره که آوا کوچولوی ما بخوابه.خلاصه اینکه عزیز دلم تو اون مدت مامان همش با دیدن اون شکم ورم کرده ای که مثل سنگ بود کلی غصه میخورد تنها...
28 تير 1393